سلام دوستان خیلی ببخشید که یه چند وقت نتونستم آپ کنم وبلاگم رو می دونم خیلی منتظرتون گزاشتم واقعا ببخشید
امروز دلم می خواد بعد از چند ماه اولین آپم رو با یکی از اشعار مولانا شروع کنم
این شعر واسه من خ?ل? عزیزه باور کن شاید روزی 100 بار می خونمش مطمعا هستم اگه اینو واستون بنویسم خیلی طرفدار پیدا می کنه چون واقعا قشنگه .
جان منی، جان منی،جان من
آن منی ،آن منی، آن من
شاه من?، لایق سودای من
قند منی، لایق دندان من
نور منی، باش در این چشم من
چشم من و چشمه حیوان من
گل چو تورا دید به سوسن بگفت
سرور بیا مد به گلستان من
ای دو پراکنده تو چونی بگو
زلف تو و حال پریشان من
ای رسن زلف تو پا بند من
چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا می روی
پیش من آ ای گل خندان من
دیدین دروغ نگفتم واقعا قشنگه؟
خب اگه پسند نکردی ؛ خودت مشکل پسندی
ببین من دیگه این شعر رو به امید نظر های شما گذاشتم اگه نظر ندین خیلی نا مردین ![]()
نوشته شده توسط الیناز در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان نازنینم
این چند رباعی رو تقدیم می کنم به همه نازنین هایی که
عاشق وطنشون هستن ![]()
آه ، آن همه خاک ...
بر خاک ، چه نرم می خرامی ، ای مرد ،
آن گونه ، که بر کفش تو ننشیند گرد .
فردا، که جهان کنیم بدرود ، به درد
آه آن همه خاک را چه می خواهی کرد ؟
چشمان سخنگو
از بس که غم قصه در گوشم کرد .
غم های زمانه را فرامو شم کرد .
یک سینه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
این هم یک شعر بلند تقدیم به همه نازنینانه ایرانی
نگهدار ایران ![]()
چه اندیشه ای ، پاک ، پویا ، بلند
که بر کهکشان بال و پر گسترد
چه روشن نگاهی ، که چون آفتاب
به هستی ، هفت آسمان بنگرد .
چه دانای رازی ، پژوهنده ای
که در تار و پود جهان ره برد .
خرد را ستاید ، چه زیبا ، چه نغز
به درگاه آن کس که جان پر ورد
ببین تا خدا را چه سان یافته ست
چو خواهد که در نامه نام آورد :
(( به نام خداوند جان و خرد ))
کزین برتر اندیشه بر نگذرد ))
کسی این چنین آسمانی سرود
نگفته ست در زیر چرخ کبود
سخن گسترا ! بر تو از جان درود .
درود ای نگهدار ایران ، درود
اگر هر درختی به گاه بهار ،
رخی تازه آرد به باغ وجود :
من آن نیک بختم که در هر زمان ،
ز گتار تو نو کنم تار پود
چو رو می کنم سوی البرز کوه
بر آن اوج ، پیداست سیمای تو .
چو بینم چکاد دماوند را
بر سایه افکند بالای تو .
فرا روی من هر کران روی توست
تماشای ایران ، تماشای تو .
چه رنگین بهشتی ست رویای من .
چه دنیای پاکی ست دنیای تو .
بتابید در جان ایرا نیان
فروغ سخن های والای تو .
بپا خاست ایران ، در خشید باز ،
به نیروی گفتار شیوای تو .
دهان بست غو غای بیگانه را
شکوه بلندای آوای تو.
بر آنم که در پاکی و راستی
کسی نیست در دهر همتای تو
ز نام آوران هم بر این باورم
نگیرد کسی در جهان جای تو ![]()
![]()
نوشته شده توسط الیناز در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش .
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش .
(( ز پیشم مرگ ،
نقابی سهمگین برچهره ، می آید .
به هر گام هرا افکن ،
مرا با دیده ی خون بار می پا ید .
به بال کر کسان گرد سرم پرواز می گیرد ،
به راهم می نشیند ، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را ،
و بازش باز می گیرد .
دلم از مرگ بی زار است ؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است .
ولی ، آن دم که ز اندهان روان زندگی تار است ؛
ولی ، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است ؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است .
همان بایسته ی آزادگی این است .
هزاران چشم گو یا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند .
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیرم ، گه پیش می راند .
پیش می آیم .
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم .
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند ،
نقاب از چهره ی ترس افرین مرگ خواهم کند .))
نیایش را ، دو زانو بر زمین بنهاد .
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد :
(( بر آ ، ای آفتاب ، ای توشه ی امید !
بر آ ، ای خوشه ی خور شید !
تو جوشان چشمه ای ، من تشنه ای بی تاب .
برآ ، سر ریز کن ، تا جان شود سیراب .
چو پا در کام مرگی تند خو دارم ،
چو در دل جنگ با اهریمنی پر خاش جو دارم ،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو ، ای زرینه گل ، من رنگ و بو خواهم .
شما ، ای قله های سر کش خاموش ،
که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید ،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز روء یایی ،
که سیمین پایه هایِ روز ِ زرین را به شانه می کوبید ،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرد ؛
غرور و سر بلندی هم شمارا باد !
امید را برافرازید ،
چو پرچم ها که از باد سحر گاهان به سر دارید .
غرورم را نگه دارید ،
به سان پلنگانی کهدر کوه و کمر دارید .))
زمین خاموش بود و اسمان خاموش .
تو گو یی این جهان را بود با گفتار آرش گوش .
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خور شید .
هزاران نیزه ی زرین به چشم اسمان پاشید .
نظر افکند ارش سوی شهر ، آرام .
کودکان بر بام ؛
دختران بر بام ؛
دختران بنشسته بر روزن ؛
مادران غمگین کنار در ؛
مرد ها در راه.
سرود بی کلامی ، با غمی جان کاه ،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه .
کدامین نغمه می ریزد ،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت ،
طنین گام های استوار ی را که سوی نیستی مردانه میرفتنند ؟
طنین گام هایی را که آگاها نه می رفتند ؟
دشمنان ، درسکوتی ریش خند آمیز ،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند .
مادران او را دعا کردند .
پیرمردان چشم گر داندند .
دختران ، بفشرده گردن بند ها در مشت ،
همره او قدرت عشق و وفا کردند .
آرش اما همچنان خاموش ،
از شکاف دامن البرز بالا رفت .
وز پی او ،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد . ))
بست یک دم چشم ها یش را عمو نوروز ،
خنده برلب ، غرقه در رویا .
کودکان ، با دیدگان خسته و پی جو ،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز ،
باد در غوغا.
(( شام گاهان ،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها ، پی گیر ،
باز گر دیدند ،
بی نشان از پیکر آرش ،
با کمان و تر کشی بی تیر ،
آ ری ، آری ، جان خود در تیر کرد آرش .
کار صد ها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.
تیر آرش را سوارانی که می راند ند بر جیحون ،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز ،
نشسته بر تناور ساق گر دویی فرو دیدند .
و آنجا را ، از آن پس ،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند .
آفتاب ،
در گریز بی شتاب خویش ،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد .
ماهتاب ،
بی نصیب از شبروی های یش ، همه خاموش ،
در دل هر کوی و هر برزن ،
سر به هر ایوان و هر در زد .
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز ،
در تمام پهنه البرز ،
وین سراسر قله مغموم و خامو شی که می بینید ،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید ،
رهگذر هایی که شب در راه می ما نند
نام آرش را پیا پی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند .
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ .
می کُند شان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه ؛
می دهد امید ،
می نماید راه . ))
در برون کلبه می بارد .
برف می بارد به روی خار خارا سنگ .
کوه ها خاموش ،
دره ها دل تنگ .
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ....
کودکان دیری است در خوابند ،
در خواب است عمو نوروز .
می گذارم کندهای هیزم در آتش دان .
شعله بالا میرود پر سوز ......
تقدیم به همه عزیزانی عاشق ایرانند
پایان
نوشته شده توسط الیناز در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
پیرمرد ، اندوهگین ،دستی به دیگر دست می سایید .
از میان دره های دور ، گرگی خسته می نالید .
برف روی برف می بارد .
باد بالش را پشت شیشه می مالد .
(( صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز ، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست ؛
دشمن نه ، دریایی از سرباز ...
آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح ؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز .
لشکر ایرانیان در اظطرابی سخت درد آور ،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر ؛
کودکان بر بام ،
دختران بنشسته بر روزن ،
مادران غمگین کنار در .
کم کَمَک در اوج پچ پچ ِ خفته .
خلق ، چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد ؛
خروشان شد ؛
به موج افتاد ؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
(( منم آرش ، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ؛ -
منم آرش ، سپاهی مرد ی آزاده ،
به تنها تیر تر کش آزمون تلخ تان را
اینک آماده .
مجوییدم نسب ، -
فرزند رنج وکار ؛
گریزان چون شهاب از شب ،
چو صبح آماده ی دیدار .
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش ؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش .
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد !
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ ، -
دل این جام پر از کین پر از خون را ؛
دل آین بی تاب خشم آهنگ ....
که تا نوشم به نام فتح تان در بزم ؛
که تا کوبم به جام قلب تان در رزم !
که جام کینه از سنگ است .
به بزم ما و رزم ما ، سبو سنگ را جنگ است .
در ین پیکار ،
در این کار ،
دل خلقی است در مشتم ،
امید مردمی خاموش هم پشتم .
کمان کهکشان در دست ،
کمان داری کمان گیرم .
شهاب تیزرو تیر م ؛
ستیغ سر بلند کوه ما وایم ؛
به چشم آفتاب تازه رس جایم .
مرا تیر است آتش پر ؛
مرا باد است فرمان بر .
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست .
رهایی با تن پو لاد و نیروی جوانی نیست .
در این میدان ،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز ،
پری از جان ببا ید تا فرو ننشیند از پرواز . ))
پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد ،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد :
((درود، ای واپسین صبح ، ای سحر بدرود !
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود .
به صبح راستین سوگند !
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سو گند !
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد ،
پس آنگه بی در نگی خواهد ش افکند .
زمین می داند این را ، آسمان ها نیز ،
که تن بی عیب و جان پاک است .
نه نیرنگی به کار من ، نه افسونی ؛
نه ترسی در سرم ، نه در دلم باک است . ))
ادامه دارد
نوشته شده توسط الیناز در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
اشک شوق است می ریزم به دامانت ای وطن این بوسه نسار خاکت باد ای وطن
اول از همه می خوام در باره ای که چرا این اسم رو واسه وبلاگم گذاشتم کمی واستون بگم : راستش دو تا دلیل داشت ، ۱ ـ به افتخار آهنگ مرا ببوس ((حسن گلنراقی )) که واقعا آهنگ زندگی هست . اگه بتونم حتما تو وبلاگم می زارمش تا گوش کنید . ۲ - در خواست بوسه از خاک وطنم هست که ذره ذره وجودم با ان معنا گرفته خاکی که کوروش بزرگ در آن زاده شده و انسانیت را در دنیا رواج داده .
امروز میخوام اولین مطلب وبلاگم رو تقدیم به همه کسانی که در راه وطنشان جان دادند و باعث سر بلندی ایرانیان شدند
این شعر از سیاوش کسرایی هست نمی دونم باهاشون آشنایی دارید یا نه . ولی امید وارم به خوندن این شعرش .به هش علاقه مند بشین .
این شعرش یه کم زیاده ولی چه می شه کرد ادمی که عاشق وطنش باشه تا آخرشو می خونه
* آرش کمان گیر *
برف می بارد ؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ .
کوه ها خاموش ،
دره ها دلتنگ ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی ،
یا که سو سوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد ،
ردٌِ پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان ،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد ؟
آنک ، آنک کلبه ای روشن ،
روی تپه ،روبه روی من ...
در گشودندم .
مهربانی ها نمودنم .
زود دانستم ،که دور از داستان خشم برف و سوز ،
در کنار شعله ی آتش ،
قصه می گویند برای بچه های خود عمو نوروز ،
((... گفته بودم زندگی زیباست .
گفته و ناگفته ، ای بس نکته ها کاینجاست .
آسمان ِ باز ؛
آفتاب زر ؛
باغ های گل ؛
دشت های بی در و پیکر ؛
سر برون آوردن گل از درون برف ؛
تاب نرم رقص ِ ماهی در بلور آب ؛
بوی عطر خاک ِ باران خورده در کهسار ؛
خواب گندم زارها در چشمه یِ مهتاب ؛
آمدن ،رفتن ،دویدن ؛
عشق ورزدن ؛
در غم انسان نشستن ؛
پا به پای ِ شاد مانی های مردم پای کوبیدن ؛
کار کردن ،کار کردن ؛
آرامیدن ؛
چشم انداز ِ بیابان های خشک و تشنه را دیدن ؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ؛
گوسفندان را سحر گاهان به سوی کوه راندن ؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن ؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن و رهانیدن ؛
نیم روزه خستگی را در پناه دره ماندن ؛
گاه گاهی ،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته ،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن ؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ؛
یا ، شب برفی ،
پیش آتش ها نشستن ،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن ...
آری ،آری ، زندگی زیباست .
زندگی آتش گهی دیرنده پابر جاست .
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر کران پیداست .
ور نه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست .))
پیرمرد ، آرام و با لبخند ،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکندن .
چشم هایش در سیا هی های کومه جست و جو می کرد ؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد :
(( زندگی را شعله باید بر فروزنده ؛
شعله را هیمه سوزنده .
جنگلی هستی تو ، ای انسان !
جنگل ، ای روییده آزاد ه ،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان ،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید ،
چشمه در سایبان های تو جو شنده ،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان ،
جان تو خدمت گر آتش ...
سر بلند و سبز باش ، ای جنگل انسان !
((زندگانی شعله می خواهد )) ، صدا سر داد عمو نو روز ،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود .
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود .
روز گاری بود ؛
روز گار تلخ و تاری بود .
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره .
دشمنان بر جان ما چیره .
شهر سیلی خورد ه هذیان داشت .
زندگی سرد و سیه چون سنگ ؛
روز بد نامی،
روز گار ننگ .
غیرت اندر بند ها ی بندگی پیچان ؛
عشق در بیماری دل مردگی بی جان .
فصل ها فصل زرد زمستان شد ،
صحنه ی گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان
در شبستان های خاموشی ،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی .
ترس بود و بال های مرگ ؛
کس نمی جنبید ، چون بر شا خه برگ از برگ .
سنگر آزادگان خاموش ؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش .
مرز ملک ،
همچو سر حدّاتِ دامن گستر اندیشه ،بی سامان .
بر ج های شهر ،
همچو بارو های دل ، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حدّو از باور ...
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت .
هیچ دل مهری نمی ورزید .
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد .
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید .
باغ های آرزو بی برگ ؛
آسمان اشک ها پر بار .
گرم رو آزادگان در بند ؛
روسپی نامردمان در کار .....
اننجمن ها کرد دشمن ؛
رایزن ها گرد هم آورد دشمن ؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند ،
هم به دست ِ ما شکست ِ ما دل دارند ،
هم به دست ما شکست ِ ما بر اندیشند .
نازک اندیشان ِ شان ، بی شرم ، ـ
که مباداشان دگر روز بهی در چشم ، ـ
یافتند آخر فسونی را که می جستند ....
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست جو می کرد ؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد :
(( آخرین فرمان ، آخرین تحقیر ...
مرز را پر واز تیری می دهد سامان !
گر به نزدیکی فرود آید ،
خانه هامان تنگ ،
آرزومان کور ...
ور بپرد دور ،
تا کجا؟ ... تا چند ؟ ....
آه ! ... کو بازوی پو لادین و کو سر پنجه ایمان؟ ))
هر دهانی این خبر را باز گو می کرد ؛
چشم ها ، بی گفت و گویی،
هر طرف را جست و جو می کرد
ادامه دارد
نوشته شده توسط الیناز در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان منتظر مطالب جدیدو جالب این وبلاگ باشید
نوشته شده توسط الیناز در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

با نام عشق آغاز کن تا زنده باشی نازنینم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY